![]() |
![]() |
|
| رنج ها و درد های یک ترنس سکشوال m2f |
|
به نام خدا.
با درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز. ، دلم مالامال از غم است .بی حوصله و کلافه هستم . به مصرف هورمون فکر میکنم ،مهرانا می گفت من تعجب می کنم که تو چطور تا حالا هورمون مصرف نکرده ای! مصرف هورمون پول می خواهد باید زیر نظر پزشک باشد باید مجوز دادگاه را داشته باشی ،اما نه بعضی از قرصها را می شود سرخود مصرف کرد اما عوارضی دارد مثل سرطانی شدن بیضه که الهی یه دفعه خودش نا پدید بشه ، اذیت شدن کبد . البته اگر هرمون مصرف کنم اید از دو سال ارکدکتومی یعنی جراحی تخلیه بیضه انجام دهم که فکر کنم 500 هزارتومن یا شاید بیشتر پول می خواهد و چند روزی هم نقاهت . صورتم که هر روز از روز قبل سبز تر می شود ،مو های بدن نیز هر روز از روز قبل زبرتر و پر پشت تر . امید وارم که از ریشه خشک شوند . اما فکر می کنم اینها اخرش مرا خشک می کنند. پدرم بدتر از همیشه نیش،کنایه،داد، فریاد ذره ای بهتر و مهربانتر نشده است . به تازگی باز حرفهایی که پشت سر من است را شنیده حسابی داغ کرده بود . حال و هوای یه دوست پسر خوب زده به سرم .اما نسل پسر خوب خیلی وقته که دیگه منقرش شده اما نه شاید بازم پسر خوب باشد .عروسی دختر خاله مریم که زنونه مردونه سوا بود من وقتی این وضعیت را دیدم رفته بودم بیرون نشسته بودم . تشنه ام شده بود رفتم داخل پسری را دیدم با حالت کنایه وار گفتم ببخشید ابی شربتی چیزی اینجا پیدا نمیشه . برایم یک لیوان شربت اورد حتی به قیافه ی پسره هم درستو حسابی نگاه نکردم دوباره اومدم بیرون در فکر مینا بودم که دوست داشتم اون لحظه باهاش تلفنی صحبت کنم . سرم را بلند کردم همان پسری که به من شربت داده بود به من سلام رد و گفت چرا تنها نشسته ای،کنارم نشست . حرف زدیم گفتیم خندیدیم چه پسر خوبی بود از بستگان نزدیک داماد بود . لبخند های زیبایی می زد مریم را در لباس عروسی چقدر زود دیدم یکی از همبازی های دوران کودکی . او هم ازدواج کرد همه کم کم به ارزوهایشان میرسند اما من هر روز روزگارم سیه تر از قبل می شود ارزوهایم از من دور تر می شوند. به تازگی با پسری رابطه پیدا کرده بودم پسر بسیار خوش تیپی بود به من اس ام اس میداد یکی از اس ام اس هایش این بود . من عاشقتم مثل فیلم مالنا.
این اس ام اس منو مدهوش کرده بود . اما نمی دانستم که هدفش فقط یک چیز است . قطع رابطه کردیم . خدا راشکر وابسته اش نبودم و اگر نه ... دلم می خواهم مانتو بپوشم دلم می خواهد شالی بر سر کنم البته فقط در ایران. وای نمی دانید چقدر مانتو و شال و کیف ارام بخش هستد ای کاش می شد با ان بروم بیرون ای کاش همیشه تنم باشد. فکردر اوردنش اذارم می دهد. ای کاش معجزه ای رخ می داد .
راستی 22 ابان تولد کامبیز بود برایم پیغام گذاشته بود که روز تولد میشه فهمید که چقدر تنهایی. 0خکامبیز جان تولدت را از صمیم قلب تبریک می گویم و امید وارم 120 سال عمر با عزت داشته باشی و همیشه دلشاد و لبی خندان داشته باشی همچنین در زندگیت نیز فردی موفق باشی. از راه دور صورت نازنینت را می بوسم.
فدای همتون شراره ترنسکشوال پسر به دختر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:28 توسط شراره |
|
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:16 توسط شراره |
|
||||||||||||
|
“مامان من یک دختر هستم!”، این حرفی بود که جسی (جوزف) وقتی که ۴ سال داشت به مادرش گفت! وقتی که وی ۵ ساله شد دلش نمی خواست که موهایش را کوتاه کند و وقتی که ۶ ساله بود خانواده وی به این نتیجه رسیده بودند که فررند آنها واقعا دختر است!
مادر ۴۲ ساله جسی می گوید که وقتی جسی بچه بود همیشه سعی می کرد اسباب بازی های پسرانه خود را با اسباب بازی های دخترانه عوض کند! و وقتی که بزرگتر شد و زبان باز کرد همیشه می گفت من یک دخترم!
بیشتر پدر مادر ها وقتی با این مشکل مواجه می شوند، سعی می کنند که فرزند خود را از دید دیگران مخفی نگه دارند ولی پدر و مادر جسی این کار را نکردند بلکه به وی کمک کردن که هویت خویش را بدست آورد و وقتی که ۱۲ ساله شد مورد عمل جراحی قرار گرفت و هورمونهای زنانه به وی تزریق شد.جسی در مورد اینکه دختر شده می گوید: “من خیلی خوشحالم که دختر شده ام چون که الان می تونم در آشپزخانه آشپزی کنم و موهام رو بلند کنم!”
خوش به حا جسی ای کاش من نیز پدر و مادری مانند جسی داشتم و الان یک دختر ۲۰ ساله بودم و خوشبخت بودم و خوشحال و هیچ کدوم از این زجرها را نمی کشیدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:16 توسط شراره |
|
|
به دنبال اعتراض باشگاه شنسا به حضور بازيكنان دوجنسيتي در باشگاه عقاب، فدراسيون فوتبال يك بار ديگر اين موضوع را تكذيب كرد. اما يكي از مربيان قديمي اين رشته ميگويد ٢٠ فوتباليست زن بدون اينكه مشكل جدياي داشته باشند تغيير جنسيت دادهاند. زندگی فوتبال : با علنيشدن مشكل جنسي بعضي از بازيكنان فوتبال زنان ايران، تعدادي از مربيان مدعي شدند در سه سال گذشته ٢٠ فوتباليست زن بدون اينكه دچار اختلالات جنسي شوند، جنسيت خودشان را تغيير دادهاند. اين مربيان كه اين اتفاق را فاجعه بزرگ ورزش زنان ميدانند، براي اثبات اين ادعاي خود ميگويند مدارك تغيير جنسيت اين نفرات در پزشك قانوني موجود است. از سالهاي اولي كه فوتبال زنان راهاندازي شد، بعضي از بازيكنان از مشكلاتي كه همتيميهايشان داشتند، خبر ميَدادند. حتي يكي از بازيكنان بعد از يك دوره حضور در ليگ فوتسال با جراحي تغيير جنسيت داد و اين موضوعي نبود كه پنهان بماند. اما تا امسال كه مسوولان يكي از تيمها عليه يكي از بازيكناني كه ظاهري مردانه دارد به فدراسيون شكايت كند، اين موضوع مسكوت مانده بود. در بازي عقاب مازندران و شنساي ساوه در ليگ بود كه دروازهبان عقاب با يكي از بازيكنان شنسا درگير شد. دعواي آنها سر اين بود كه بازيكن شنسا به دروازهبان عقاب گفته بود: «دوجنسه».بعد از اين درگيري موضوع در كميته انضباطي مطرح شد. اما مسوولان شنسا كه اصرار داشتند دوجنسهها بايد از فوتبال زنان كنار بروند، در نامهاي به علي كفاشيان، رئيس فدراسيون، خواستند فدراسيون به اين مشكل رسيدگي كند. طبق گزارشي كه ايسنا منتشر كرده است، كميته زنان فدراسيون كه مسوول رسيدگي به اين موضوع شده بود، حضور دوجنسهها را تكذيب كرد. محمد مرتضوينژاد، مديرعامل باشگاه شنساي ساوه تنها كسي است كه حاضر است علني حضور دوجنسهها در فوتبال زنان را تاييد كند. او به ايسنا ميگويد: «به ما ثابت شده است كه در ليگ زنان دوجنسه وجود دارد. حتي در تيم شنسا يك مورد وجود داشت كه پيش از آغاز ليگ او را براي مراجعه به پزشك كنار گذاشتيم. متاسفانه فدراسيون فوتبال تصميم گرفت اين موضوع باز نشده و به آن پرداخته نشود. اگر امروز جلوي اين مشكل را نگيريم، به مجموعه ورزشي لطمه وارد ميكند.» حتي تماشاگراني كه براي يك بار از نزديك بازيهاي فوتبال زنان را ديدهاند، تاييد ميكنند كه در بين آنها هستند بازيكناني كه ظاهري مردانه دارند و نحوه بازي آنها هيچ شباهتي به زنان ندارد. اما فدراسيون اين موضوع را تكذيب ميكند. فريده شجاعي، نايبرئيس فدراسيون ميگويد: «برخي هورمونها در بعضي بازيكنان وجود دارد؛ ولي دليل نميشود آنها مرد باشند. يكي از مربيان ليگ باعث تحريك مرتضوينژاد براي طرح اين مساله شده است.» با اين حال او وجود يك بازيكن مشكوك را تاييد ميكند: «يكي از بازيكناني كه به عنوان دوجنسه روي آن تمركز شده است، تست سلامتي نداده و در تيم ملي هم حضور ندارد. ما از او دعوت نكرديم و گفتيم تا زماني كه مدارك پزشكي سلامتياش را به فدراسيون تحويل ندهد، نميتوانيم او را به تيم ملي دعوت كنيم. او در تيم باشگاهي هم نميتواند بازي كند چون ما به او اجازه بازي نميدهيم.» شجاعي درحالي اين موضوع را تكذيب ميكند كه گفته ميشود او در جلسه خصوصياي كه با تعدادي از مسوولان فوتبال زنان در فدراسيون داشته است، در اعتراضي كه به افزايش دوجنسهها در اين رشته شده، گفته است ما به قدرت اين بازيكنان نياز داريم.حضور دوجنسهها شايد مشكل فعلي اين رشته باشد، اما موضوعي كه در حال حاضر براي افراد شاغل در اين رشته مهم است، زناني هستند كه بدون اينكه مشكل جسمي داشته باشند و تنها به دليل بحرانهاي روحي تغيير جنسيت دادهاند. يكي از مسوولان فوتبال مازندران در يكي از جلسات ابراز نگراني كرده بود در يك ماه، هشت بازيكن جنسيت مرد را براي خودشان انتخاب كرده بودند. اما موضوع جديتر از اين است. يكي از مربياني كه از ابتداي راهاندازي فوتسال و فوتبال زنان در اين رشته حضور فعال داشته است، ميگويد طبق آماري كه از پزشك قانوني گرفتهاند در سه سال گذشته ٢٠ بازيكن فوتبال تغيير جنسيت دادهاند؛ بازيكناني كه هيچيك از نظر جسمي مشكل جنسي ندارند. اين مربي كه نميخواهد نامي از او برده شود، به فرهيختگان ميگويد: «مدارك همه اين ٢٠ نفر در پزشك قانوني موجود است. هركس باور نميكند ميتواند به اين مركز مراجعه كند.» او در توضيح دلايل بروز اين مشكل ميگويد: «اين نتيجه مديريت ضعيف فدراسيون است. آنها از نظر رواني بازيكنان را در شرايطي قرار دادهاند كه گرايشهاي جنسي آنها تغيير كرده است. طبق كارشناسيهايي كه انجام شده در رشتههاي واليبال و بسكتبال هر ٥٠ سال يك بازيكن زن تغيير جنسيت ميدهد و در فوتبال هر ٢٥ سال يك بار اين اتفاق براي يك بازيكن ميافتد. اما تغيير جنسيت ٢٠ بازيكن در سه سال و در يك كشور فاجعه است.» اين مربي ادعاي فدراسيون مبني بر اينكه هيچ دوجنسهاي در فوتبال زنان وجود ندارد را تكذيب ميكند: «پنج بازيكني كه با اختلالات جنسيتي مواجهه هستند را از نزديك ميشناسم و ميتوانم اسم ببرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:36 توسط شراره |
|
|
با درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز.
باز مهر ماه از راه رسید همه بچه ها برای رفتن به مدرسه لحظه شماری می کنند . یادش بخیر من هم همش شور رو شوق خاصی در اخرین روز های شهریور داشتم. خرید لوازم تحریر خیلی لذت بخش است .کفش تازه ،کیف مداد، دفتر، پاکن. اما من با بقیه فرق داشتم . عاشق این بودم که به مدرسه ی دخترانه بروم. اما نشد و این ارزو هیچ وقت براورده نشد . امروز روز کلاس اولیها بود از کنار دبستان بزرگی رد می شدم حس عجیبی بود شور حال خاصی داشتند یاد کلاس اول خودم افتادم در مدرسه ای که اکنون خراب شده است و روی ان مدرسه ای بزرگتر ساخته اند .کتاب و بوی خوش ان. بابا اب داد ،بابا نان داد اکنون برایم تبدیل به ،بابا درد داد ، بابا زجر داد شده است .کیف کوله پشتیم که عاشقش بودم قد کوچکم چشمانم که قطعا با همه همکلاسیهایم فرق داشت و معصومیت خاصی که در ان نمایان بود.معلم کلاس اولم یادم می اید مهربانترین معلم بود البته من فقط 2 هفته در ان مدرسه ماندم و بعد نقل مکان کردیم.یادم می اید که معلمم یک بار در راه رو مرا بغل کرد من از خجالت سرخ شده بودم . انقدر شو رو شوق مدرسه مرا گرفته بود که هیچ وقت ان زمان فکر نمی کردم روزی مدرسه برایم شکنجه گاه خواهد شد. هیچ وقت فکر نمی کردم که اتینقدر سیه روز شوم. وقتی دختران کلاس اولی را دیدم که اینقدر مغرورانه با گلی که در دست دارند به داخل مدرسه می روند. اشکی از چشمانم سرازیر شد. خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم. من جایم در مدرسه دخترانه بود نه پسرانه ،چرا مرا دختری کامل نیافریدی . ان زمان من چه می دانستم که چی هستم اصلا سردرگم هم نبودم فقط ناراحت بودم از اینکه موهایم بلند نمی شود از اینکه مانتو تنم نبود از اینکه همکلاسیهایم که باید مونا،سحر، فاطمه بودند ،محمد ،سعید ،علی جایشانرا گرفته بودند. یک لحظه با خود گفتم ایا در این مدرسه نیز بچه ای است که ترنس باشد . حس عجیبی به من می گفت اری هست. باز هم است سیه روزی جای مرا در مدرسه پر کرده است او اکنون خبر ندارد که چه روز های شومی در اینده انتظارش را می کشند ،او خبر ندارد روزی باید برای همه چیزش اشک بریزد ،او خبر ندارد که روزی برای دختر شدن باید همه چیزش را از دست بدهد ،او خبر ندارد که روزی مادرش در سن 30 سالگی پیر می شود. او خبر ندارد که روزی باید او را در خیابان اوا خواهر بخوانند و از خنده ریسه بروند. خدایا نجاتش بده امین. به هر حال گذشت ،سرنوشت من هم این چنین نوشته شده است.
دوستان عزیز، مینا دوست عزیز من که مدیر وبلاگ صبح دیگر نیز هست که متاسفانه همانند من شب سیاهش تا حالا جایش را به صبحی روشن نداده است مدتی کم حوصله و افسرده است عده ای افراد کور دل او را به این حال و روز اندا خته اند به تازگی پدربزرگ نازنینش نیز سکته کرده است و در بیمارستان به سر می برد و حال مینا را اشفته تر از پیش کرده است برای او و پدر بزرگ نا زنینش دعا کنید. او همچنین از من خواست که به شما خبر دهم که از همه شما به دلیل اینکه به شما سر نمی زند و وبلاگش را به روز نمی کند عذر خواهی کنم.
شاد زویدن را برای همه ی شما ارزو مندم.
شراره ترنسکشوال پسر به دختر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:30 توسط شراره |
|
|
دانیال اسچرف، خبرنگار voaپاتایا، بانکوک
حضور مردان دو جنسی، که به آن ها مردان زن نما نیز گفته می شود در مناطق توریستی و شهرهای تایلند اغلب به چشم می خورد. در حالی که بسیاری از این دو جنسی ها به طور مرسوم در حرفه های زنانه، همچون نمایش های کاباره ها و یا صنعت معروف روسپی گری در تایلند مشغول به کارند، اما بیشتر آن ها در پی یافتن راهکارهایی برای همگونی بیشتر با جامعه هستند. با وجود حضور مشهود افراد دو جنسی تایلند، این قشر برای مورد پذیرش قرار گرفتن در جامعه هنوز با چالش های بسیاری روبرو هستند. در رقابت های جهانی پرطرفدار « بانوی تیفانی پاتایا » که اخیرا" در تایلند برگزار شد، همه نامزدهای شرکت کننده ای که با لباس های فاخر زنانه و آرایش تمام و کامل مو و صورت روی صحنه رژه رفتند، دو جنسی بودند. افراد دو جنسی در بدن مرد متولد شده اما زندگی و ظاهر آن ها زنانه است و اغلب با تزریق هورمون های زنانه و جراحی های زیبایی و تغییر جنسیت خود را شبیه زنان می کنند. دو جنسی های تایلند، نسبت به سایر بخش های جهان مود پذیرش بیشتری قرار می گیرند. برخی معتقدند این پذیرش ثمره فرهنگ بودایی ست که ارزش بسیاری برای مدارا و تحمل قائل است. یک نامزد ۲۴ ساله شرکت کننده در رقابت های بانوی تیفانی پاتایا می گوید در حالی که جامعه تایلند تا حدودی بیشتر پذیرای دو جنسی هاست اما هنوز برای پذیرش کامل این قشر جامعه مسیر طولانی باید طی شود. وی می گوید:« ای کاش در برهه کنونی پذیرش بیشتری نسبت به وجود ما در جامعه وجود داشت. علتی که من در این رقابت ها شرکت کردم این بود که به جامعه پیام بدهم ما هم انسانیم و همچون دیگران زنان و مردان واقعی هستیم.» با وجود این که تایلند به تحمل رفتارهای جنسی شهره است، دو جنسی ها هنوز با تمسخر و تبعیض در محیط کار مواجه می شوند. بسیاری از دوجنسی ها به روسپی گری روی می آورند. روسپی گری در تایلند حرفه ای خطرناک است اما تا حدودی با آن مدارا می شود. در تایلند از هر سه روسپی، یکی در مورد خطرات ویروس اچ آی وی و دیگر بیماری های رقابتی آموزش می بیند. مرکز مشاوره «خواهران»، اولین نهادی ست که به دوجنسی های تایلند خدمات مشاوره، حمایتی و فعالیت هایی همچون آشپزی ارایه می دهد. دیوارهای این مرکز با پوسترهایی که استفاده از کاندوم و روابط جنسی امن را ترویج می کند، تزئین شده است. مراسم افتتاحیه این مرکز مشاوره در سال ۲۰۰۵ با حضور شهردار و رافت و پذیرش یک راهب بودایی برگزار شد. نیونگ، ناظر مرکز مشاوره «خواهران» می گوید:« حدود ۲ هزار دوجنسی در پاتایا وجود دارد. بسیاری از آن ها به روسپی گری روی می آورند و بسیاری از آن ها از مراقبت و محافظت در برابر بیماری های مراقبتی و ویروس اچ آی وی محروم اند. بنابراین گشایش این مرکز ضروری به نظر می رسد.» کارمندان این مرکز شبها به خیابان های پاتایا که مرکز تجمع روسپیان است می روند و با سر دادن شعار و توزیع جزوه اطلاع رسانی کرده و دو جنسی ها را تشویق می کنند تا از خود مراقبت نمایند. بسیاری از دوجنسی های پاتایا از سوی اقوام و خانواده های خود طرد می شوند و کارمندان مرکز «خواهران» در واقع نزدیکترین افراد به آن ها هستند. پرمپریدا پراموج ناآیوتهتایا، پژوهشگر مسائل دوجنسی ها که خود نیز یکی از آن ها ست می گوید:« پذیرش کامل دو جنسی ها زمانی به وقوع خواهد پیوست که دولت تایلند به آن ها مصونیت قانونی ویژه ارایه کند. هر سیاست و سرمایه گذاری که به منظور حمایت از دو جنسی ها برنامه ریزی می شود باید مسئله دو جنسی ها را از هم جنس گرایان که با مردان رابطه جنسی برقرار می کنند، مجزا نمایند. اگر جنسیت بیولوژیکی را در نظر بگیریم، دو جنسی ها نیز مرد هستند اما حیات دوجنسی ها فراتر از واژه مرد است و در حوزه «زن» نیز نمی گنجد اما نوع متفاوتی از زندگی را تجربه می کنند.» پرم می گوید مقامات تایلند برای بهبود وضعیت حقوق دوجنسی کشور قدم برداشته اند تا به عنوان جمعیت مجزا و مستقلی از هم جنس گرایان به رسمیت شناخته شوند. اما آنچه که دو جنسی ها در واقع در پی دستیابی به آن ها هستند، تغییر قانونی جنسیتشان به زن است تا بدین ترتیب کارت های شناسایی و مدارک شان با احساس و ظاهر آن هماهنگ و همخوان باشد. اعمال تغییر در قانون در ضمن به دو جنسی ها اجازه ازدواج در تایلند را خواهد داد، امری که هم اکنون بین دو مرد ممنوع است.
منبع :voa شاد زوید .
شراره ترنسکشوال پسر به دختر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:6 توسط شراره |
|
|
به نام خداوندی که مارا افرید.؟؟ با درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز.
پیش نوشت :
سالهاست که در انتظار نشسته ام ، در انتظار روزی که از این قفس رها شوم . با این که پرواز کردن را کسی به من اموزش نداد خودم بالهای قوی برای پرواز کردن دارم. اما چرا هیچ تغییری به وجود نیامد ،چرا در قفس باز نشد. چرا چسم پسرانه ام پسرانه تر شد و چرا جسمم دختر نشد. کجاست ان روز ها که در افکارم انتظارشان را می کشیدم . انتظار روزهایی که ازتنهایی ازاد می شدم ،کجاست ان روزهایی که امید قلب خسته ام بودند ومن در نهایت انتظار برایشان اشک می ریختم .اما اکنون می دانم که دیگر نباید انتظار بکشم من محکوم به تحمل این قفس شده ام . من را بیگناه به بند کشیده اند می دانم شما خوانندگان دیگر از این حرفهای تکراری من خسته شده اید و شاید بارها در بسیاری از وبلاگها این جمله ی محکوم اما بیگناه و جملات نظیر این را دیده باشید ،اما محکوم بودن و در بند بودن و بی گناه بودن من و امثال من کجا تا انهاااا کجا.
در باره ی پدرم: پدر کسی است که اگر سایه اش بالای سرت باشد خودش یک نعمت بزرگ است ، یک پدر خوب کسی است که برای فرزندانش تکیه گاه مناسب از هر لحاظ باشد و همواره غم خوار و نگران فرزندانش باشد اما چون پدران معولا مرد بودنشان به انها اجازه ابراز احساساتشان را نمی دهد محبتشان کمتر از مادران جلوه می کند. اما پدر من کسی است که من از سایه اش وحشت دارم او به گفته ی خودش دلش را برای من سنگ کرده است و فقط می خواهد مرا زجر دهد .او مرا گناهکار می داند و می گوید در برابر قدرت خدا ایستاده ام . او می گوید تو باعث بی ابرویی من و نوادگان بعد از من هستی تو برای همیشه لکه ی ننگ این خانواده خواهی بود .تو ابروی همه بر باد می دهی تو خود خواه هستی . اگر جراحی بکنی به هیچ عنوان حق زندگی کردن نداری و همیشه سعی در ازبین بردن تو خواهم داشت . و مادرت هم حق کمک کردن به تو را ندارد تو چه حالا و چه بعد ها در من و خانه ی من هیچ جایگاهی نداری . بعد از مرگم نیز وصیت می کنم که اموالم را به فرزندانم فروخته ام تا از چیزی ارث نبری. و نیز وصیت می کنم که بقیه ی فرزندانم نیز اگر طرفشان بروی تو را زیر چرخهای ماشین له کنند. پدر من کسی است که در تک تک اعضای بدنم چندین یادگاری بر جای گذاشته است . اینها نشانه های زجر اوری تا اخر عمر برای من خواهد بود . من هیچ وقت از کتک ها و نیش و کنایه های او در امان نیستم و با من به هیچ عنوان رفتار خوشایندی ندارد. پدرم 4سال است که هر شب زیارت عاشورا می خواند و ساعت 12 شب به بعد نیز نماز شب تا شاید خدا دلش برایش بسوزد ومرا از این زندگی خلاص کند. اوایل برای شفای من دعا می کرد اما وقتی دید شفایی در کار نیست ارزوی مرگ من قلبش را تسکین می بخشد. من در بدترین شرایط روحی مجبور به تحمل رفتارهایش شده ام .
سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی.
غروب یک روز گرم بود . داشتم به خانه می رفتم، که چند نفری مرا دیدند می شناختمشان پسرهای خوبی بودند . رفتم جلو چشمم به به یکی افتاد که قلبم به صدا در امد خدای من خودش بود . ،کسی که من خیلی دوستش داشتم . در دوره ی راهنمایی همکلاسم بود . من خیلی به او علاقه مند بودم. سالها بود که از نزدیک او را ندیده بودم . می دانم چرا به من سلام نکرد ،چون می ترسید جواب سلامش را نده ام غرور را زیر پا گذاشتم و به او سلام کردم با گرمی جوابم را داد خوشحال شده بود از من پرسید از تحصیلات و اینکه چگونه روزگار می گزرانم . خیلی به من احترام گذاشت و یک حرف بی جا نزد. من ان شب خیلی خوشحال بودم . بیشتر همکلاسیهای دوران راهنمایی خیلی مودب شده اند و تقریبا همه ی انها به من احترام می گزارند ومرا به همین شکل پزیرفته اند و من همه شان را بخشیده ام چون ان سالها در مدرسه خیلی عذابم می دادند با حرفهایشان با کارهایشان. دیگر همه ی انها مرد شده اند و پشت لبشان حسابی سبز شده است . صدایشان دیگر مردانه ی مردانه شده است . این ماه خیلی به من سخت گذشت . اما بالاخره گذشت. بعدها اگر حوصله داشتم ماجراهایی که این روزها برایم اتفاق افتاد را خواهم نوشت.
شاد بودن همه ی شما را ارزو مندم.
شراره ترنسکشوال پسر به دختر.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:58 توسط شراره |
|
|
به نام خداوندي كه مرد را افريد
به نام خداوندي كه زن را افريدو
و به نام خدايي كه ما را افريد؟؟؟!!!!!!!!
با ليدا يكي از دوستان تي اس براي گرفتن مجوزش رفته بوديم اول بايد يك سري مراحل رو در بهزيستي انجام مي داديم.(البته بعد از اتمام مشاوره و روان درماني). ساختمان بهزيستي استانمان بسيار بزرگ هست و قتي وارد يكي از قسمتهاش شديم من تقريبا ساده بودم اما ليدا موهايش را از پشت بسته بود و روي شانه اش انداخته بود و ارايش تقريبا كاملي داشت و ديگر به گفته ي خودش بي خيال همه چيز شده بود همين كه وارد شديم نگاها همه به سوي ما بود هي از اين قسمت برو به اون قسمت هي اين امضا كنه اون تايپ كنه پوست ادمو مي كنن . وارد يكي از اطاقا كه شديم چندتا خانم مشغول كار بودن تا مارو ديدن گفتن ، كدومتون مي خواين تغيير جنسيت بدين ليدا گفت : من ، خانمي تقريبا مسن گفت :ايشالا به حق امام حسين ديگه خدا اين بلا رو سر هيچ كس نياره : منو ليدا هر دو با صداي بلند امين گفتيم . منم ديدم اينا مهربونن سرو صحبت باز كردم از اختلال هويت جنسي گفتم تا ترنسكشواليزم و جراحي ايران و تفاوتش با تايلند از زندگيمون از سرگرداني خودمون هم روي مرز جنست هم روي مرز هويت و سختي هاي اين درد ،قشنگ به حرفام گوش ميدادن و سوال مي پرسيدن بعدش اسم هاي دخترونمون پرسيدن و مارو با اسم دخترونمون صدا زدن وقتي كارامون تمام شد گفت هر وقت اين قسمت اومدي يه سرم به ما بزن گفتم حتما . تقريبا دو روز تمام ما بهزيستي رفت امد داشتيم روز دوم ساعت 9 صبح جلوي در بهزيستي منتظر ليدا بودم كه ديدم يه تي اس ديگه داره مياد اومد جلووو گفت سلام خانوم منم گفتم سلام عزيزم وااي يادم اومد مي شناختمش كلاه پره دار پسرونه گذاشته بود هورمون تراپي رو شروع كرده بود گفت من سه ماه ديگه جراحي مي كنم بهش تبريك گفتم و از خانوادش پرسيدم كه ايا راضي هستند يا نه گفت چرا راضي نباشن .گفت بابا تو چرا براي جراحي اقدام نمي كني از دردام گفتم و رنجام و خانوادهام سري از روي تاسف تكون داد كه يه دفعه ليدا هم از راه رسيد . حالا از داد گاه براتون بگم . رفتيم جلوي يك عريضه نويس .ليدا گفت اقا يك دادخواست مي خوام برام بنويسين . مرد گفت دادخواست چي ليدا گفت : تغيير جنسيت . سرش را قشنگ بلند كرد يه نگاهي به صورت هردومون انداخت. گفت مي خوان عمل كنين ليدا گفت اره ،گفت اين كارو نكنين من يكي از بستگانم عين شما بود تا قبل از عمل خيلي پرشور خندان بود اما بعد از عمل با اينكه شوهر هم كرده اما خيلي منزوي و افسرده شده،ليدا سري تكون داد گفت پيش مياد ديگه. وارد دادگاه شديم موقع ورود سربازي جلوي در با حيرت فراوان ما را مينگريست موبايل دارين اگه دارين اينجا بزارين بعد برين . گفتيم نداريم وارد شديم خداي من چه قدر شلوغ بود ليدا هي از اين قسمت مي رفت اون قسمت . بعضي قسمتا رفتار خوبي داشتن بعضي قسمتها هم انگار چندش انگيز ترين فرد زندگيشون رو ديدن . مردي پرونده ي ليدا رو تو دستش گرفته بود گفت : چرا مي خواي عمل كني پاشو از ايران برو اگه دوست داشتي عمل كن اگه هم دوست نداشتي عمل نكن .همچين يه خورده خوشحال شدم كه كم كم نگرش و جهل مردم نسبت بهما كم كم داره عوض ميشه تو دلم خدا رو شكر كردم . داشتيم از سالن خارج مي شديم كه دوتا مرد از كنارمون رد شدن يكيشون گفت : اينارو خجالت نميگيره اينطوري ميكنن!!!!!!!.(البته من فقط همين چند روز باهاش رفتم ، كه اخر مجوزشو با رضايت كامل خانواده اش گرفت). ليدا: شراره كاري كه مي خوام بكنم درسته. من : من نمي دونم من چي بگم من اگر خودم مي دونستم چي كار بكنم يه كاري برا خودم مي كردم تا از اين برزخ در بيام من خودم هم سرگردانم بهت چي بگم. دو دلم شراره دو دلم مي ترسم . يكي از دوست پسراش تلفنكرد : مي خنديد خو شحال بود تو چهره ي ليدا همه ي اينارو مي ديدم به گفته ي خودش از وقتي كه دنبال كاراي جراحيش هست ديگه شبا خيلي راحت مي تونه بخوابه.. به دوست پسرش گقت مي خوام ديگه تغيير جنسيت بدم جونم . با ليدا براي رفتن به سينما قرار گذاشتيم . اون روز منم ارايش كردم يه رز لب قرمز گرفته بودم به لب زدم پنكك رز گونه حسابي به خودم رسيده بودم و عينك افتابي زدم . رفتيم بليط بگيريم گفتم سانس اين فيلم ....درباره ي الي چه ساعاتيه كاغذ جلوي شيشه رو نشونم داد گفتم واي يكساعت ديگه مي خواد دوستش مي خنديد گفتم ما خيلي خنده داريم دختره گفت نه عزيزم كي اينو گفته ، گفتم معلومه كه با فرهنگي. تصميم گرفتيم اين يك ساعتو به پارك بريم . همين كه وارد پارك شديم مردي دو تا دستاشو بالا اورد داد زد اوا خواهر با من دوست مي شين گفتيم اگه مي توني دنبالمون بيا تا تحويل پليست بديم ( البته ليدا مجوزش همراهش بود.) نيمكت خالي پيدا كرديم نشستيم . روبرروي ما نيمكت خالي بود پسري نشت ،ليدا گفت شراره اينو مي بيني من بهت قول ميدم اين پسره داره مي تركه مي خواد به ما پيشنهاد بده اما مي ترسه همينطوري هم بود بعد از يك ربع ،گذاشت رفت . بعدش نوبت به يك پسر ديگري رسيد ، كه هي ايما اشاره مي كرد مي گفت بياين كنار من بشينين. ديگه از رو نمي رفت هي اشره مي كرد لب مي زد. خلاصه بگم چيزها تو اون پارك ديديم . متاسافم براي اينكه گورستان خيلي از كشورها از پاركهاي كشور ما بهتره . پارك بايد جايي باشه براي ارامش روح و نفسي تازه كردن راحت اروم بودن اما هرچي بدبختيه و فساد نام ميگيره تو پاركهاي ما هستش ادم بيشتر استرس طپش قلب مي گيره و هم از نظر روحي و هم نظر جسمي ازرده مي شود. و برخي كمبودهاي خود را در پاركه جست و جو مي كنند. بعد از 45 دقيقه از پارك خارج شديم و به سينما رفتيم سالن انتظار پر بود وقتي وارد شديم همه محو تماشاي ما بودند زن مرد بچه پسر دختر . خندم گرفت گفتم ليدا مثل اينكه سانش اين فيلمماييم . وارد قسمت سرويس بهداشتي شديم هم من هم ليدا دوباره ارايش كرديم . بعدشم براي ديدن فيلم اماده شديم. وقت خوردن نهار ،مامان وضعيت نظام وضيفه ام برا سربازي چي شد مي خواين چكاركنين ، وقتي منو كلانتري گرفته بود اونا گفتن ما درست مي كنيم شما گفتين نه ابرومون ميره .بايد تكليفش مشخص بشه . مامان گفت: واي فكرش منو عذاب ميده خدايا يه دري برا ما باز كن ،چكار كنيم ، بعدشم گفت از بچه ها بپرس چكار كردن (از بچه ها منظورش ،اولين باري بود كه مامانم مي خواست از دوستان ترنس كمك بگيرم!!!!!!!. تو دلم گفتم بزار از مينا بعدا مي پرسم تو كارت معافيش چي نوشتن ايا مي نويسن از لحاظ رواني اگه اينو بنويسن كه بيمار رواني به حساب ميايم و ديگه به ما كار نمي دن. خدايا دلم شكست چرا همه ي درا قفله چرا همه ي راها بنبسته چه خاكيتو سرم بكنم. داشتم ظرفا رو مي شستم كه شروع كردم به گريه كردن . اخرشششششششششش بايد چي بشه .؟؟؟؟؟؟ اي كاش دولت يه فكري برا ما مي كرد . اين مطلب رو ازسايت روز نامه ي جام جم گرفتم . كوتاه و مفيد در مورد افرادمبتلا به اختلال هويت جنسي و البته قسمت خيلي نا چيزي از مشكلاتشان در ايران
اختلال در شناخت هويت جنسي
شاد زويدن را براي تك تك شما ارزومندم .
با تشكر شراره ترنسكشوال پسر به دختر.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:43 توسط شراره |
|
|
به نام خداوندی که مارا افرید ؟؟؟؟؟؟!!!! با درود فراوان .خودمو اماده می کنم ، ناخن هایم را برق ناخن می زنم ، مو هایم را اتو می کشم و عطر خوشبوی خودمو روی لباسم میپاشم بویش احساس خوبی به من می دهد ،با خوشحالی نگاهی در اینه می اندازم کیفم را بر میدارم و روی دوش میگزارم کلاسورم را هم به دست می گیرم عینک افتابی را به چشم می زنم و برای رفتن به کلاس اماده می شوم بی خبر از سرنوشت شوم ان رووووووووووووز.ایستگاه تاکسی : منتظر می مانم از هر 10 نفری که رد می شوند 5 نفرشان متلکی بارم می کنند و می خندند و می روند بی خیال حرفاشونم و غرق افکار مثبت هستم که ناگهان ماشینی جلوی پایم ترمز می کند مقصد را می گویم و سوار می شوم . با راننده سه نفر در ان اتوموبیل بودند مردی جلو نشسته بود و مردی عقب کنار من بعد از چند دقیقه مرد می گوید دانشجویی گفتم نه هنووووز گفت کلاس می ری ، اهل همین جااااییییی رویم را بر می گردانم که ببینمش که یه دفعه مردی که جلو نشسته بود برگشت . خدای من قیافه ی اینها چرا این شکلیه گفت کیفتو بده بگردیم گفتم یعنی چی اقااااااا گفت کیفتو بدههههه حرف نباشه منم جیغ زدم گفتم نهههههههههههههههههههههههههه نهههههههههههههههههههههه منکیفمو نمی دم شما کی هستین کم کم اشکهایم سرازیر شدند. انها هر سه نفر مامور بودند اقا چرا منو گرفتین مگه من چکار کردم ،اخه من سیاسیم چی هستم واسه چی منو گرفتین منو کجا می برین کجااااااا من چکار کردم (قیافه هااااا سنگدل با چشمهای وحشتناک) دیگه منظورمو بفهمین چه کسایی بودند. کیفتو بده داد نزننننننننننننننننکیفمو گرفت زیبشو باز کرد همه جاشو گشت رسید به جامدادیم که گفتم این نهههههههههههه گرفتم گفتم این نه تو رو خدااااا زود تند ، از دستم گرفتو با بی رحمی تمام و بی توجه به من بازش کردم و لوازم ارایشمو برداشت گفت اینااااااااااااااااااا چیه صداشو بلند تر کرد اینااااااااااااااااااااا چیه خجالت نمی کشییییییییییییییییییییی . صبر کن ببینم ابروهاتم که برداشتی . من تمام بدنم از ترس می لرزید و اشک می ریختم به کلانتری رسیدیم منو پیاده کردند ، تمام سربازان جمع شده بودند همه محو تماشای من شده بودند و انهایی را هم که نیامده بودند صدا می کردند منو داخل اطاقی بردند که شبیه منکرات بود و سوال پرسیدن شروع شد. نماز می خونی ، مسجد می ری، نماز صبح چند رکعته ، قران بلدی بخونیییییی ، ماهواره دارین ، بعد سربازها همه پشت در جمع شده بودند سربازی وارد شد با دیدن وسایل ارایشم نتوانست خنده اش را نگه دارد و با تندی از اطاق خارج شد. نوبت به یک مردی دیگر رسید که سوال پرسیدن را شروع کردگفتم اقا می تونم به پدرو مادرم تلفن بکنم گفت: فعلا نه ! می دونی این کارا برای مرد حرامه ، چرا ارایش کردی ، به خدا من ارایش نکردم(واقعا هم ارایش نکرده بودم) پس اونا چیه زیر چشمت؟ هیچی . نوبت به یه خانومی رسید که اومد قیافه اش خیلی وحشتناک بود او هم کیفم را گشت و بعد بسته ی ادامسمو برداشت (ادامس جعبه ای) یکی از مردها گفت قرص اکسهههه!!!!!! . زنگ زد با مادرم صحبت کرد گفت بیاین کلانتری گوشی را داد به من ، من صحبت کردم گفت اگه توضیع بدی تلفن را قطع می کنم .مگه مرد هم ارایش می کنه مگه مرد هم لوازم ارایش داره. دیگه صبرم سرازیر شد ، اقا من مرد نیستم ، شما یه نگاهی به رساله ی امام خمینی بندازین . من مبتلا به اختلال هویت جنسی هستم، من یک ترنسکشوالم ، من از مرد بودن و اسم مرد بودن روی خودم متنفرم ،من به خاطر پدرو مادرم که منو درک نمی کنن به این روز افتادم . یعنی دو جنسه هستی؟ بله یه جورایی به ما دو جنسی هم میگن. در برگ کاغذی داشت یه چیزایی می نوشت که پرسید ، کدوم قسمت بدنت زنونه است !!!!!!؟؟؟؟ کدوم قسمت بدنم اقا من از نظرجسمی سالمم ما ترنسها از نظر روحی مشکل داریم ! شما رساله ی امام خمینی را مگه نخوندین. خب پساینطور . گفتم اقا این حرفها پیش خودتون بمونه به پد رو مادرم نگید اونا دق می کنن میگن ابرومون میره . سرباز فراری هم که هستی ، نه اقا من یک سال دیگر مهلت دارم ، چرا برای معافیت اقدام نمی کنی ؟ گفتم پدرو مادرم نمی زارن می گن ابرومون میره. حالا مسعول بخش نظام وظیفه را صدا می کنند . او میاید با دیدن اشکهایم می گوید بچرخ من هم می چرخم و بعد می گوید این معاف است.بعد از چند دقیقه مادرم میاید تا مرا می بیند اشکهایش سرازیر می شود . چه کار کردی تو رو گرفتن ؟ مامان به خدا هیچی . خدا الهی تو رو بکشه. ، بابا کجاست؟ تو ماشین نشسته میگه من داخل نمی یام . (اون مرده رو قسم داده بودم که وسایل ارایشم را به مادرم نشان ندهد .که متاسفانه نشان می دهد) گفت برو به بابات بگو بیاید داخل .من خارج می شوم پدرم داخل ماشین نشسته و کتاب دعا می خواند ،گفتم برو با تو کار دارن پیاده می شود و می رود . یک مردی که قیافه اش خیلی خلافه کنار ماشین نشسته و از لحظه ی رفتن بابام هی با دهان صدا در می اورد و بعد از چند دقیقه پشت سر هم می گوید نازتو بخورم ، نازتو بخورم من توجه نمی کنم ، نازتو بخورم ، خوشگلم نازتو بخورمعصبانی می شوم در ماشین رو باز می کنم میگم چه مرگته چیکار داری به بابام میگم بیاد تیکه پارت کنه هاااااااااااا ، بلند می شود و به ان طرف خیابان می رود. بعد از نیم ساعت پدرو مادرم می ایند می دانم که بابام بازم دردو دل کرده . مامانم چشاش سرخ شده .داخل ماشین بابام ، دیدی بهت گفتم رفتار مردونه داشته باش قر نیا،دیدی بهت گفتم موهاتو کوتاه کن اخشششش دلم خنک شد گرفتنت. بعدشم گفت فقط پامون کلانتری باز نشده بود که شد ، مامانم گفت ابرومون رفت .بله دوستان من خلاصه ی این اتفاق را برای شما نوشتم.این رنج و درد و سختی برای یک ترنس در زندگی قبل از عمل جراحی است . هر ترنسی با هدف و دلایل بسیاری دست به جراحی می زند . یکی از ان دلایل دست یافت به هویتی ثابت که با افکار روحیات و احساسات شخص مبتلا به اختلال هویت جنسی سازگار تر است.ما به دلایل زیادی دست به جراحی می زنیم جراحی و هورمون درمانی که ممکن است ما را به امراض بسیاری مبتلا کند . طرد شدن خانوادگی از سوی دیگر که ما را بسیار اشفته تر می کند.امید وارم امسال رییس جمهوری انتخاب شود که برای ما تراجنسیتی ها اقدامی بکند.امید وارم رییس جمهوری انتخاب شود که مشکل ترنسکشوالهایی که پولی برای جراحی ندارند حل کنند.امید وارم کسی اتخاب شود که با اوردن تیم متخصص جراحی این بحران سخت را از روی دوش کسانی را که قصد جراحی را دارند بردارد. و ترنسهای کمتری به مشکلات عفونتی و جسمی و جنسی توسط جراحان غیر متخصص ایرانی،بعد از جراحی دچار شوند.امید وارم کسی بیاید که با همکاری صدا و سیما و مطبوعات بسیاری از مشکلات ما را در جامعه حل کنند و ما برای مردم عادی تر بشویم.امید وارم کسی انتخاب شود که مشکلات کاری را برای افراد ترنسکشوال راحل کند تا کسانی که از خانواده طرد شده اند بتوانند حقوقی داشت باشند تا سرپناهی درست کنند وزیر ان زندگی کنند و به کاراهای غیر اخلاقی و خلاف عرف جامعه کشانده نشوند.امید وارم کسی اتخاب شود که دستور دهد تمامی افراد مشکوک به اختلال هویت جنسی که در دوران کودکی به سر می برند در مدارس و... شناسایی شوند تا شاید با روان درمانی درمان شوند.امید وارم کسی انتخا ب شود که بتواند با کمک رسانه ها خانواده ها را اگاه کند تا کمتر اشفته تر شوند و از هم نپاشند.از همه ی ترنسها خواهش می کنم به کسی رای بدهند که بتواند کمکی به ما بکند و ما را فراموش نکند که ما بیش از پیش به کمک احتیاج داریم.
شاد زویدن را برای شما ارزومندم.
شراره ترنسکشوال پسر به دختر.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:39 توسط شراره |
|
|
به نام خدا
رعایت اصولی برای بهتر زیستن.
پی نوشت : با تشکر از الهام عزیز که نسبت به من خیلی لطف دارند و از اینکه مجله ی خوانواده سالم را به من معرفی کرد بسیار سپاسگزارم.
ساعت 1:30 دقیقهی ظهر یک روز زمستانی در حالی که خسته به ایستگاه می روم تا با اتومبیل خطی بهشهر خودمان بروم ،بعد از دقایقی انتظار مردی میانسال با پرایدی سفید رنگ جلوی پام ترمز می کند من هم سوار شدم بعد از دقایقی پرسید چند سال دارید ، از کجا می اید و... منم سعی می کردم با جوابهای خیلی کوتاه به او پاسخ دهم که یه دفعه دیدم به سمت فرعی می پیچد و گفت: من این نزدیکیا می خواهم بهیک گاوداری بروم با من میای؟؟؟؟؟!!!!!!! گفتم اقا نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه لطف کنید منو برسونید.
ساعت 8:30 دقیقه ی یک شب زمستان سوار یکی از تاکسیا میشوم ناگهان راننده که مرد جوانی است با چشمان هیزش سلام ،بازم سوار کنم یا تکی می شینید ،گفتم بازهم مسافر سوار کنید ،بعد از پر شدن مسافر به راه افتاد در راه با ان چشمان وحشتناکش فقط منو نگاه می کرد ،موقع دادن کرایه حسابی انگشتهامو مالید که من دستمو زود کشیدم وقتی به مقصد رسیدیم همه پیاده شدند ،همین که خواستم پیاده شم گفت ، درو ببند پیاده نشو منم همینم کارو کردم به خیالم فکر کردم در جای بدی ایستاده و می خواهد کمی جلوتر برود اما بی خبر از افکار شوم او ، با لبخندی شبیه لبخند سویین مخوف خب عزیزم که الهی فدات شم امشبو با من باش ،اقا نگه دار !!!!!! فدات شم مگه چی گفتم بابا زیاد سخت نگیر ،بهت سخت نمی گذره ،به خدا خیلی خوبه اقااااااااا نگه دار و اگرنهدر ماشینو باز می کنم خودمو پرت می کنیم ،دیگه صدایم تبدیل به جیغ می شود ترمز می گند ،مگه برا ما خااااااار داره ،خفه شو کثافت اشغال درو محکم بستم .
ایستگاه مینی بوس ساعت 10:30 صبح وارد مینی بوس که می شودمفقط ته ان برا یک نفر خالی بود، مرد با دیدن من برقی در چشمانش درخشید کنارش نشستم و حسابی دو تا پاهامو به هم چسبوندم ،یک دفعه پسری دیگر وارد شد که راننده گفت ،برو ته ماشین عقبیا یه خورده جمع تر بشینن تا این اقا هم بشینه ،مرد خودشو بهم چسبوند بیااااا اقا بشین من که این وضعیت رو دیدم گفتم اقای راننده من پیاده می شم اینجا دیگه جا نیست دیدم یه دفعه کل مینی بوس از زن و مرد بچه همه برگشتن دارند منو نظاره می کنند پسری با صدای بلند گفت :اخش الهی بمیرم برات منم که عصبانی شده بودم گفتم لازم نکرده برا من بمیری برا خودت بمیر همه زدن زیر خنده ،پیاده شدم دیدم همه ی مسافرا چشمهایشان چها رتا شده و از شیشه به سوزه دیدنی که من باشم با چشمانی حدقه زده می نگرند. اما موضوع هنوز تموم نشده بود وارد مینی بوس بعدی شدم و کنار پنجره روی تک صندی نشستم که یه دفعه دیدم یکی با صدای بلند داد می زنه اواااااااااااااا خواهرررررررررررررررررررررررررررررر برگشتم دیدم مردی 60 ساله با موهای زولیده و بلند و فر با سیبیلی شاه عباسیو قیافه ی شبیه قاتلها دستمال یزدی چرک الودش را به سر بسته و دستانش را هی تکون می ده و صدایش را نازک کرده و می گوید اوا تو که منو کشتی چند نفری هم در کنارش حلقه زده اند و قههقه می زنند ،خدارو شکر خیلی زود از ان مخمصه خلاص شدم.
اینها همه حتما وضعیت منرا برای شما نمایان کرده است که با چه ترس و دلهره باید به زیستن ادامه دهم. به راستی چرا جامعه ی ایران اینگونه شده است ، چرا ؟؟؟؟ مگر ما در جامعه ی اسلامی زندگی نمی کنیم ، چرا همه همش دنبال یه چیز هستند. این وضعیت ممکن است برای مدتی افکار مارا به خود مشغول کند و ما رنجیده خاطر شویم ؛ اما ایا راه حل یا چاره ای است که وضعیت عده ای از ترنسهای ام تو اف که ظاهر ترنس خود را حفظ کرده و دوست دارند با هویت درونی خود در خیابان یا جامعه نمایان شوند من خود به شخصه که با چند تن از دوستان که ملاقات داشته ام چند راه حل برای جلوگیری از این وضعیت و بر قراری امنیت اجتمایی خودمان انتخاب کرده ان که در زیر انها را بیان می کنم.
دوستان عزیز این توصیه هایی بود که برخی ترنسها به من می کردند . اینان معتقد بودند برای ادامه ی تحصیل، موفق شدن در زندگی، شناخته نشدن در اجتماع، تحریک نکردن افراد شرور و ارذل ، بیشتر شدن امنیت اجتمایی ، اثبات حقانیت خود برای ادامه ی زندگی رعایت این ارکا ن ضروری است.
ترنسی که می خواهدادامه ی تحصیل دهدا یا می تواند با ارایش و موهای بلند و ابروانی برداشته به دانشگاه برود با قوانین امروزازدانشگاه دو روزه اخراج می شود . ایا ترنسی که ارایش کند تا قبل از عمل می تواند برای خود کاری پیدا کند تا چرخه ی زندگی خود را در دست گیرد، به هیچ عنوان نمی تواند کاری پیدا کند. ترنسی که ارایش غلیظی کند ممکن است در شهرخود مشهور شود هر چند در شهر ی بزرگ باشد اگر شناخته شود بعد از جراحی امکان زندگی در ان شهر را ندارد. رعایت کردن بعضی از موارد خیلی از دغدغه ها و دلهره ها را از ما سلب می کند.
راستی ( از همه ی دوستان تی اس خواهش می کنم زبان انگلیسی و در حد امکان زبان فرانسه را بیاموزند.) در این مورد در پستی دلیلش را خواهم گفت.
ای دوست تی اس ، درست را بخوان تا شاید بتوانی دری بروی خوشبختی برای خودت بسازی.
شاد زویدن را برایتان ارزومندم. شراره ترنسشکوال پسر به دختر.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:51 توسط شراره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
لبم را دوختند ...خاموشم کردند
چشمانم را بستند و در قفسی تنگ و تاریک مرا به صلیب کشیدند... من ترنس ایرانی اهل خود ویرانی اینه ی دق کرده بس که هق هق کرده اینده را نمی بینم گویی که مه است ...گذشته هااا را میبینم خدای من چه تاریک و زشت است (من دختری هستم که در جسم پسری گرفتارم) |
| پیوندهای روزانه |
|
دوجنسی ها (مقالات و نوشته های افراد تراجنسیتی) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|